ادکلن Rozario

در میان ازدحام جمعیت، بالاخره خودم را به پنجره نگهبانی رساندم. پرسید اسم؟ اسمم را گفتم ؛ دوباره پرسید خانوم اسم مریضتون ؟ گفتم فاطمه … کلافه جواب داد: فعلا کسی بالا نرود تا اعلام کنند. پشت سرم پسری هجده یا نهایتا بیست ساله که اضطراب زیادی در صورتش موج می زد، ایستاده بود؛ التماس می کرد که آقا پدر من بدحال است و هنوز به هوش نیامده. بگذارید بروم بالا و نگهبان با لحنی پرخاشگرانه میگفت نمیشه آقا؛ همراه قبلی باید بیاد پایین تا شما رو بفرستم بالا؛ در آن بحبوبحه آنچه که بیشتر نظر مرا به پسر جلب کرده بود، بوی ادکلن روزاریو بود که در صف، پخش بود. پسرک این پا اون پا می کرد و من مشغول بازی با نت های رزایرو بودم که از بنفشه و زنبق به سمت نارنگی، مشک و شمعدانی درحرکت بودند، موبایل پسرک زنگ خورد بدون هیچ کلامی، چشمانش مثل فواره وسط میدان طغیان کرد و با خوشحالی، انگار که همه ما پدرش را می‌شناسیم، داد زد پدر به هوش آمد بلاخره، مردم صف هم برای همدلی، باهمدیگر شروع به خوش و بش کردند، اما آنچه در این بین، بیشتر ذهن مرا به خود جلب کرده بود، رایحه و نت های رزاریو بود که چقدر هنرمندانه و سبک بال مرا در کمال آرامش از مزارع خنک مرکبات به روایح قهوه برد و حس خوب شمعدانی های چهارفصل را در من ماندگار نگه داشت.